محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

14

خلد برين ( فارسى )

زرين كلاهان « 1 » آستان گردون‌شان چوب منع از كف خاقان مىگرفتند و بر سر قيصر مىشكستند و صوفيان صافى طويت و غازيان بهرام صولت كه پيوسته سايه مثال دنباله‌رو آفتاب جاه و جلالش بودند از مهابت حضرتش ياراى آن نداشتند كه بىرخصت ، قدم جرأت به پيشگاه ايوان جلالش گذارند يا حرفى از امور ملك و ملت بىاشارهء ايستادگان كرياس گردون مماسش بر زبان آرند . بالجمله اگر گردون خرده‌دان به نظر امعان در اوضاع و اطوار اين پادشاه غازى و اين آفتاب اوج سرافرازى نگرد به علم يقينى بر وى عيان شود كه پيوسته پرتو تأييد آفتاب ازل بر ساحت ضمير منير مهر تنوير اين شهريار كشورگير تابان بوده و ابواب حصول اسباب سلطنت و كشورگشائى را به الهام ربانى و اعلام آسمانى بر روى دوام دولت بىزوال مىگشوده و الا به بديههء انديشهء صائب ، توان دانست كه حوصلهء مدرك انسانى را از اهتزاز ازاهير زندگانى و عنفوان ايام خردسالى و جوانى ، گنجائى آن ندارد كه حامل چندين لطف و عنف و قهر و كين و عدل و احسان و نظاير آن تواند گرديد و به كنه كمال هر كارى از لوازم شهريارى و مراسم تاجدارى تواند رسيد . ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ « 2 » . مصرع : با خود آورده از آنجا نه به خود بر بسته . چون برهان اين مدعا در طى گزارش حال فرخنده مآل اين پادشاه مرتضوى خصال به مسامع ارباب حال و اصحاب كمال خواهد رسيد و صدق مقال نگارندهء اين نقش ارتنگ خيال بر ناظران اين منظر ظاهر خواهد گرديد در اين باب زياده اطناب نمىرود . اميدوارى به كرم بارى آن كه جواهر زواهر واقعات زمان فرخنده اوان اين سلطان سلاطين نشان و اين خاقان سكندر شان را چنان به رشتهء بيان كشد كه هر گوهرى از آن همدوش كاميابى گوهر ديگر گردد . نظم : يا رب اين آرزوى من چه خوش است * تو بدين آروز مرا برسان

--> ( 1 ) - در نسخه : « كلاه » . ( 2 ) - سورهء مائده آيهء 54 .